فرشته کوچولوی خونمون
فرشته کوچولوی خونمون
محمدرادین عشق مامان و بابا


2

 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 12:42 | سه شنبه 13 خرداد 1393 توسط mamane radin

جونم براتون بگه که تولد نازدونه مامان و بابا چون تو ماه محرم بود به جای 8 آبان در روز پنج شنبه 1 آبان برگزار شد که انشااله پست مربوطه به همراه عکسای خوشگل گل پسر به زودی در وبلاگ فرشته کوچولوی خونمون قرار خواهد گرفت. خلاصه این توضیح و تفسیر ها برای این بود که بگم مامانم (به زبان آقا رادین مانا) برای تولد عشق کوچولومون اومد پیشمون و توی چند روزی که اینجا بود چند تا چیز به محمدرادین یاد داد، niniweblog.comکه یکیش چشم چشم دو ابرو بود که البته محمدرادین این شعر رو هم مثل بقیه شعرها به سبک خودش و با ورژن جدیدش اجرا میکنه niniweblog.comو اونقدر موقع خوندن این شعر و خط کشیدن روی کاغذ(که البته تو دنیای خودش داره چشم چشم دو ابرو رو میکشه) خوششششمزه میشهخوشمزه که بی اختیار کلی میچِلونیمش  niniweblog.com

و ماچش میکنیم niniweblog.com

و خلاصه 1000 تا بلا سر این بچه میاریم که... niniweblog.comباز هم میگم که این اتفاقات به هیچ وجه تحت کنترل خودمون نیست ، باور کنید...

این هم شعر چشم چشم دو ابرو به زبان محمدرادین...

چشم چشم دو اَبو              دماغو دَدَن ، هی دیییی دو

چوب چوب ، چَمبه               آقاهه مِخَنده

دست دست دوووتا پا            اَنقاش_ها ، جیجاب_ها (انگشتها ، جورابها)

(به اینجاش که میرسه یه کم مکث میکنه و یه "هِه" میگه و نفس تازه میکنه که من دیگه میرم تو کُما!!!)

اِه_دوتا گوش                       موهاش ، اِه ، هَووش!!!

(هر کلمه ای که نمیتونه بگه یا حوصلش نمیاد به جاش یه "اِه" میذاره که آهنگ شعر هم خراب نشه!)

بعضی وقتها هم تو بغل هرکی نشسته باشه شعرو برای اون میخونه و با انگشت چشم و چال بیچاره رو موقع گفتن چشم،چشم درمیاره و همه ی اجزای شعر رو روی سر و صورت طرف نشون میده و بعد از چوب چوب چمبه اسم اون شخص رو به جای "آقاهه" میذاره و بعدش میگه مِخَنده!!!زیبا

آخرش هم برای خودش دست میزنه niniweblog.comو اسم هرکس دورو برش باشه میگه و میگه دست!(مامان دیدا دست ، بابا مجید دست!) یعنی برام دست بزنید! و به چشمامون نگاه میکنه وقتی میبینه تحسینش میکنیم و براش دست میزنیم قند تو دلش آب میشه.niniweblog.com niniweblog.com و شروع میکنه حرکات موزون،ناموزون،آکروباتیک و..niniweblog.comniniweblog.com

جالب تر از همه اینکه مامانم چند بار همینطور که مداد توی دست محمدرادین بود دستشو میگرفت و کمکش میکرد که چشم چشم دو ابرو رو بکشه،بعد وروجک میخواست اینو به من نشون بده و به اصطلاح برام اجراکنه ، فداش بشم فکر میکرد همین که دستش توی دست مانا باشه میتونه چشم چشمو بکشه، منو صدا کرده : مامان دیدا پیش نانین بیشین ، بیبینه(ببینی) ،بعد میگه: مانا دست! یعنی بیا دستمو بگیر،بعدش هم اون دستی که مداد توش نیست رو گذاشته تو دست مانا و نقاشی میکشهزبانخنده

زندگیم به فدات...!!!بغل

تازه ! آقاکوچولو تا 7 هم بلده بشماره که البته یه کمی قبل از دو سالگیش موقع بالا رفتن از پله ها (به اصرار خودش و با وجود مخالفت های ما)که براش میشمردیم یاد گرفت و الان کاملاً واضح میگه و کلی مانا رو سوپرایز کرد و با هر عددی که میگفت مامانم با صدای بلندتری منو صدا میکرد که مطمئن بشه دارم میشنوم،نمیدونست ما خیلی وقته تو کفیم!!!متنظر

و این داستان همچنان ادامه دارد...

 



موضوع : شعر خوندن هات,شیرین زبونی هات

نوشته شده در تاريخ 11:09 | يکشنبه 2 آذر 1393 توسط mamane radin

گل پسر مامانی مدتیه که این شعر و یاد گرفتی و با کمک مامان میخونی و هر وقت هم که دوست داری این شعرو بخونی بدو بدو میای و میگی مامان دیدا نانین گیلی گیلی بِخونه!زیبا یعنی تو بخون تا منم بقیشو بگمزبان

    مامان                                        محمدرادین

یه توپ دارم                            گیلی گیلیه (اولا میگفت لی لیه)

سرخ و سفید و                        آبیه

میزنم زمین                             هَبا

نمیدونی تا                              تاجا

من این توپو                             نع!

مشقامو خوب                          ایندا (نمیدونم یعنی چی شاید منظورش عیدیه!سوال)

بابام بهم                                 ایندا

یه توپه                                   گیلی گیلی

در آخر هم چند ثانیه نگام میکنی و اگر هیچ کاری نکنم و من هم فقط نگات کنم میگی هویااااااااااا تشویق

و بهم حالی میکنی که الان باید بگی هورا و برام دست بزنی تشویق بوس محبت

 محبت بوس محبتآخر میخورمت خوشششششمزه ی مامانیمحبت بوس محبت 

فداااااااات بشم الهی...بغل



موضوع : شعر خوندن هات,شیرین زبونی هات

نوشته شده در تاريخ 12:38 | سه شنبه 27 آبان 1393 توسط mamane radin

emam hosein (8)

لعل لب آنکس که ثنا خوان حسین است 
تا حشر نبیند غم و خندان حسین است 

بالله که شود چشمه ی فیض ابدیّت 
چشمی که به یک مرتبه گریان حسین است 

در حشر که هر کس به گناهی فتد از پا 
دست همگی جانب دامان حسین است 


بخشودگی اهل گنه در صف محشر 
وابسته به یک گردش چشمان حسین است
 

آئین محمد که جهان زینت از او یافت 
تزیین شده از خون جوانان حسین است 

آن رشته که با تیغ جفا پاره نگردد 
در نزد خدا رشته پیمان حسین است 

در دیده فرو بستن از قامت اکبر 
عقل عقلا مانده و حیران حسین است 
--- 
عالم همه مست از گل رخسار حسین است 
ذرات جهان در عجب از کار حسین است 

دانیکه چرا آب فرات است گِل آلود 
شرمنده ز لعل لب عطشان حسین است 

جغد از چه بویرانه نشیند همه ی عمر 
خاکم بدهان جای یتیمان حسین است 

دانی که چرا چوب در آتش شود آخر؟ 
بیحرمتیش با لب و دندان حسین است 

دانی که چرا خانه ی حق گشته سیه پوش 
یعنی که خدا نیز عزادار حسین است 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 11:29 | شنبه 10 آبان 1393 توسط mamane radin

http://www.al-asghar.com/arabic/images/boster_1432.jpg



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 11:01 | شنبه 10 آبان 1393 توسط mamane radin

niniweblog.comniniweblog.com

عزیز تر از جانم! اکنون 2 سال از زیباترین روز زندگیم،روزی که برای اولین بار چهره معصوم و صورت ماهت را دیدم و گرمای خواستنی تن لطیفت را احساس کردم میگذرد... چه قدر ناب بود آن لحظه که تو را روی تنم لمس کردم و با همه وجود شکر گفتم... و چه لذتی داشت آن "شیرین ترین سختی دنیا" ! 

2 سال از آن روزی که برای اولین بار صدایت را شنیدم... 2 سال از روزی که فهمیدم مادر بودن یعنی چه؟... 2 سال از روزی که در نهایت درد دیگر به خودم فکر نمیکردم و حتی از خداوند تقاضای رهایی از درد نمیکردم، فقط تو را از او میخواستم ... و سلامتیت را...

و 2 سال از روزی که لایق شدم... روزی که مادر شدم...

عزیز تر از جانم! بودنت بزرگترین امید در زندگیمان است، و خوشبختی و سلامتیت غایت آرزویمان...

عزیز تر از جانم،نور دیدگانم! حال در این اندیشه ام که چگونه شکر بگویم این بی نهایت را...

و در این عجز و شرم باز به خودش پناه میبرم... و تنها میگویم "خدایا برای هر لحظه اش هزاران بار شکر"

سپاس بی پایان مرا بپذیر!

niniweblog.comniniweblog.com



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 12:02 | پنجشنبه 8 آبان 1393 توسط mamane radin

       

تولد، تولد
تولدت مبارک
مبارک مبارک
تولدت مبارک
لبت شاد و دلت خوش جشن چو گل پرخنده باشی
بیا شمعا رو فوت کن جشن که صد سال زنده باشی
تولد، تولد
تولدت مبارک
مبارک مبارک
تولدت مبارک

 

                 

قشنگ شدی ، گل شدی ،شدی مثل عروسک**عزیز من! گل من! تولدت مبارک ،تولدت مبارک

تولدت مبارک *** تولدت مبارک

 

       

 



موضوع : ***تولدت مبارک***

نوشته شده در تاريخ 11:39 | پنجشنبه 8 آبان 1393 توسط mamane radin

به قول دوستمون : چیزی برای گفتن ندارم...



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 11:22 | سه شنبه 22 مهر 1393 توسط mamane radin

چون نامه ی اعمال مرا پیچیدند
بردند به میزان عمل سنجیدند
بیش از همه کس گناه ما بود ولی
آن را به محبت علی بخشیدند

niniweblog.com

عید کمال دین .سالروز اتمام نعمت وهنگامه اعلان وصایت و ولایت
امیر المومنین علیه السلام
بر شیعیان وپیروان ولایت خجسته باد

niniweblog.com



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 13:28 | يکشنبه 20 مهر 1393 توسط mamane radin

niniweblog.com

فرشتهقند و عسل مامان امروز 1 سال و 11 ماه و 11 روزشه، فداش بشم که عدد سنش هم مثل خودش یکه یکه!محبت

niniweblog.com

جشنعشق کوچوی مامان نزدیکه 2 ساله بشی نفسمجشن

خدایا روزی 1000 مرتبه شکرت

                                                    



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 13:46 | شنبه 19 مهر 1393 توسط mamane radin

کوچوی نازم میخوام از شیرین زبونی ها و کلمه ها و جمله هایی که یاد گرفتی و اینکه از کی یاد گرفتی برات بنویسم:

قبل از یک سالگی بابابا... و ماماما... رو میگفتی اما نمیدونستی که معنیشون چیه و فقط چون ما تکرار میکردیم داشتی تمرین میکردی، حدوداً 13-14 ماهگی بود که دَدَ و به بابایی با و به مامانی ما میگفتی که خیلی زود شد بابا و ماما و در 18 ماهگی بهم مامان و یواش یواش مامانی میگی، الانم که دورت بگردم میگی مامان دیدا ! (ندا) بابایی هم که:بابا-بابایی-بایی-با مژید و بابا مژید ، بستگی داره که چقدر حوصله داشته باشی یا چقدر عجله داشته باشی به همون نسبت اسمها رو کامل یا مخفف میگی.خندونک

به مامان جون(مامان خودم) اولا مامانا میگفتی اما الان میگی مانا و بیچاره پای تلفن دلش ضعف میره و کلی غصش میشه که ازت دوره، به خاله هم که هر روز تا ظهر پیششی اول میگفتی مامان اما ایمی(کیمیا،دختر خالم) بهت یاد داد که بگی مامان مژی و تو روزی 1000 بار صداش میکنی مااااا موژی! پوریا(پسر خالم) هم که اول بویی بود بعد شد بوبی به تازگی هم میگی پویی یا پوری ، ای به فدای این تکامل حرف زدنت...!بوسبوسبوس

به مامان بابایی هم به زبون ما میگی حاش!!! (حاج خانوم) به عمه جون و همه خانوم ها هم میگی عمّی_عمّه ، عموها و همه آقایون هم عموچشمک

بابا جون(بابای خودم) هم اول مثل بابایی ، با و بابا و بایی و بابایی بود اما از یک سال و نیمگی دیگه بازُگ صداش میکنی و اونم کلللللی کیف میکنه و قربون صدقت میره ، فدای این دلبری هات...! خاله مینا هم که از اول مینا بوده و هست البته تازگی ها بعضی وقتها بهش میگی حاله. دایی ها هم دایی .

علاوه بر اینها تا قبل از 18 ماهگی این کلمات رو میگفتی که البته کم کم کامل تر هم شدن (سعی میکنم تا جایی که یادمه به ترتیب یادگیری و سیر تکاملشون تا الان برات بنویسم مامانی) :بغل

niniweblog.com

                                 

لطفاً تشریف بیارید ادامه مطلب :



ادامه مطلب...
موضوع : شیرین زبونی هات

نوشته شده در تاريخ 13:12 | چهارشنبه 9 مهر 1393 توسط mamane radin
صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد
درباره وبلاگ

آرشيو مطالب

صفحات وبلاگ

آخرين مطالب

موضوعات

پيوند ها

آمار وبلاگ








تماس با ما



در اين وبلاگ
در كل اينترنت

دریافت کد پرواز حباب ها